Tuesday, February 16, 2010

Truth & Story


A Story...

Truth walked into a village. The local inhabitants started cursing at him. Spewing epithets, they chased him out of the village.

Truth walked along the road to the next town. They spit at him and cursed and spewed epithets, driving him out of town.

He walked, lonely and sad, down the empty road, until he reached the next town, still hoping to find someone who was happy to see him, who would embrace Truth with open arms.

So he walked into the third town, this time in the middle of the night, hoping that dawn would find the townsfolk, happy to see Truth with dawn’s light. But as soon as they townsfolk’s eyes lit upon him they ran to their homes and then came back throwing garbage at him.

Truth ran off, out of town, into the woods, and after crying, and cleaning off the garbage, returned to the edge of the woods, when he heard laughter and gaiety, singing and applause. He saw the townsfolk applauding as STORY entered the town. They brought out fresh meats and soups and pies and pastries and offered them all to STORY. Who smiled and lavished in their love and appreciation.

Come twilight, Truth was sulking and sobbing at the edge of the woods. The townsfolk disdainfully ignored him, but STORY came out to see what the story was.

TRUTH told STORY how all the townsfolk mistreated him, how sad and lonely he was, how much he wanted to accepted and appreciated.

STORY replied, "Of course they all reject you, " STORY looked at TRUTH, eyes a bit askant. "No-one wants to look at the naked truth."

So STORY gave TRUTH brilliant, beautiful clothing to wear. And they walked into the town together, TRUTH with STORY. And the townspeople greeted them with warmth and love and appreciation, for truth wrapped in STORY’s clothing is a beautiful thing and easy to behold.

And ever since then, truth travels with story, and they are always accepted

Wednesday, January 14, 2009

داستان مرد عاقل

« مرد عاقلی بود که در سرزمین دوردستی زندگی می کرد. در اون سرزمین یک چاه بود و همه از اون چاه آب می خوردن. یه شب زن جادوگر پیدا شد و آب چاه رو مسموم کرد. روز بعد همه از اون چاه آب خوردن به جز اون مرد عاقل و همه دیوونه شدن. اونا ریختن توی خیابون و می گفتن باید از شرّ مرد عاقل، خلاص شیم چون که اون دیوونه ست. همون شب، مرد عاقل رفت سر چاه و از آب اون نوشید. روز بعد، همه ی مردم شهر شاد بودند چونکه مرد عاقل دوباره سر عقل اومده بود

بازی در هواپیما

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...